اندر احوالات این روزها
روزهای بلند سال از راه رسیده و من و امیرعلی وقت بیشتری داریم تا باهم بازی کنیم. سعی میکنم روزی نیم ساعت ببرمت پارکینگ ساختمان تا سه چرخه بازی کنی و حال و هوات عوض شه و از همه مهم تر یه کم خسته شی تا شب راحتتر بخوابی . اخه شب بیداری هات داره منو باباییو ازار میده .

دیروز داشتم نماز میخوندم که فهمیدیم به خاطر دیدن ماهی داری از ماشین لباسشویی بالا میری .اخه خیلی به ماهی علاقه داری .امسال تازه ماهی قرمز تنگ رو کشف کردی و مدام به من میگی برام ماهی بکش . این روزها به نقاشی خیلی علاقه نشون میدی و مدام دفترت یه خودکار دم دستت هست . جمعه وقتی از خونه عمو احمد برگشتیم و در حال اماده شدن برای رفتن به منزل عمو علی بودیم متوجه شدم به جای دفتر نقاشی در حال نقاشی روتختی ما هستی اونم با خودکار .از این خرابکاریها کم انجام ندادی.
پنجشنبه هم مامان اینا و خاله مریم را برای صرف شام به رستوران دعوت کردیم .آخه برای عیددیدنی خونمون نیومده بودند. تو هم حسابی کیف کردی و با دایی عرفان آب بازی کردی .وقتی برگشتی پیش ما یه جمله گفتی (البته این اولین جمله زندگیت نبود )ولی باعث تعجب مامان جون و خاله مریم شد گفتی جوجو آب دادم 
الهی مامان فدای اون موهای فرفریت بشه


اندر احوالات این روزها
